مهدیهمهدیه، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

بهار عمرم

خدا تو را که می آفرید

حواسش

پرت آرزوهای من بود...!

شدی همان آرزوی من!

بدون عنوان

عشق مامان سلام این روزا که سه ساله شدی و داری چهارمین سال زندگیتو تجربه میکنی خیلی متفاوت تر از قبل شدی!  خیلی دوست داری بازی کنی و شدیییدا نیاز به یه همبازی داری، در نتیجه صبح به محض بیدار شدن اولین کلمه ت اینه که: مامان میای باااااااااااااااازی کنیم؟؟؟  (فکر کن من با کلی کار خونه و پروژه این شکلی میشم). خلاصه باهم کلی بازی میکنیم.دیروز مثلا باهم آرایشگاه بازی کردیم.تو با لوازم آرایشی من منو حسابی آرایش کردی!!!!  اما خیلی ذوق کرده بودی و مدام میگفتی: مامان خیلی دوستت دارم،مامان بهت افتراق(افتخار) میکنم!!! عاااااااشقتم گربه ی کوچولو و ملوس مامان ...
1 مرداد 1394

بدون عنوان

عشق مامان سلام امسال 17 خرداد 3 ساله ت تموم شد.خدا رو شکر که سالمی و خدا رو شکر که بزرگ شدنت رو میبینم. امسال هم طبق معمول تولدت با امتحانای مامان یکی شد!  تو ذهنم برای تولدت کلی برنامه دارم که متاسفانه هرسال به دلایلی نشده! اما خب در حدی که تو دلت نمونه برات هرسال کیک خریدیم و تو که عاشق فوت کردن شمعایی حسابی ذوق کردی!نفسم دعا کن که مامان بتونه اون تولدی که تو لایقشی رو بگیره.یه کیک تولد با تم باب اسفنجی و پاتریک.دوستای خوب تو. عااااشقتم ...
27 خرداد 1394

حوصله ندارم!!!!!

سلام عشقم هر روز که میگذره تو بزرگتر و شیرینتر و خوردنی تررررر میشی! دیروز داشتی با سنگ ریزه هایی که برای تنگ ماهیات گرفته بودیم بازی میکردی و هرازچندگاهی همشون پخش و پلا مشید روی زمین! که یا من یا بابایی برات جمعشون میکردیم و دوباره میرختیم تو ظرف مربوطه!!! بار آخری که ریختیشون من دستم بند بود و ازت خواستم که خودت جمعشون کنی اما تو تنبل خانوم  قبول نمیکردی منم شاکی شدمو گفتم من اینبار همشو با جارو برقی جمع میکنم. بمیرم برات هیچی نگفتی و بعد چند دقیقه همینطور که مثل گربه خودتو خودتو میکشیدی به میز با یه حالت خوشمزه گفتی:مامان منم بعضی وقتا حوصله ندارم بیا منم بکش تو جارو برقی!!! دیگه خودت میدونی که بعدش چه اتفاقی افتاده!...
9 ارديبهشت 1394

سفر نوروزی ما به یزد

نفسم امسال تصمیم گرفتیم که برا تعطیلات عید بریم یزد. روز اول عید بعداز ظهر راه افتادیم و فدات بشم که انقدر تو راه مهربون و صبور بودی و اصلا اذیت نکردی. چند روزی که یزد بودیم خیلی خوش گذشت چند جا رفتیم,آتشکده,پارک جنوب,غربالبیز(از روستاهای اطراف یزد که خیلی خوش اب و هواست),میدون امیر چقماق,رکن آباد که روستای مامان جونه. خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت. و تو تو سفر عالی بودی گل من.
13 فروردين 1394

سال ببعی مبارک!!!

گل بهارم سلام امسال باهم سفره هفت سین چیدیم و تو چقد ذوق داشتی برا ماهیا. موقع تحویل سال کنار هم بودیم,من و تو و بابایی. تو دستای کوچولوتو بالا گرفته بودی و دعا میکردی:-) امیدوارم سال خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشی عمر مامان و بابا. یادت نره:مامان و بابا همیشه عاشقتن,هرجا که باشی و هر کسی که شده باشی.
13 فروردين 1394

ناخون گیر که زنگ نمیزنه!!!!

امروز بابایی رفته بود حموم، منو صدا زد و گفت ناخن گیر برام بیار تا تو حموم ناخنامو بگیرم. منم که دستم تو آشپزخونه بند بود ناخن گیرو دادم به شما تا بدی به بابایی. بهت گفتم مامان به باباجون بگو فقط بعدش ناخن گیرو بیار بیرون که زنگ نزنه. دیدم همینجوری وایسادی و داری باتعجب به ناخن گیر نگاه میکنی!!! گفتم مامان ببر دیگه بابا منتظره. یهو با یه حالت خاصی گفتی:مامان! اینکه تلفن نیست که زنگ بزنه ناخن گیره!!! منم چند لحظه هنگ کردم!!! دنبال واژه ای معادل برای زنگ زدن میگشتم که دوباره بابایی از تو حموم داد زد:پس چی شد این ناخن گیر؟؟؟ گفتم مامان به بابایی بگو بیاردش بیرون که خراب نشه. ...
17 اسفند 1393

سوالای تموم نشدنی مهدیه خانوم!!!

گل مامان سلام. چند ماهی هست که خیییییلی سوال میپرسی،راجع به همه چی! اما جدیدا دیگه خیلی خیلی خیلی سوال میپرسی طوری که مخ مامان داغ میکنه!!! چند روز پیش که از خونه مامان جون با تاکسی تلفنی می اومدیم خونه خودمون،آقای راننده موهای بسسسسیار فری داشت که تا روی گوشهاش هم اومده بود.بنده خدا برای نوشتن آدرسها یه خودکار گذاشته بود پشت گوشش، تو تا دیدیش رگبار سوالاتت شروع شد. بلند بلند پرسیدی:مامان این آقاییه چی گذاشته تو موهاش؟؟؟ من گفتم(حالا آروم  زیر دندونی و با خجالت!!!):این خودکاره  دوباره پرسیدی:چرا گذاشته تو موهاش؟؟؟ گفتم:چون میخواد باهاش مشقاشو بنویسه! باز پرسیدی:چجوری بنویسه!!!؟؟؟ گفتم:اینجوری و ادای نوشتن ...
17 اسفند 1393

خاله محدثه ی بادکنکی!!!

چند وقت دیگه نی نی خاله محدثه به دنیا میاد. خاله هربار بهت دلشو نشون داده و گفته که نی نی تو دلشه. برات چندتا بادکنک کوچولو خریده بودم که همشو برات باد کردم بعد از چند وقت که بعضیاش ترکید و فقط دو تاش مونده بود که یکیش هنوز باد داشت و اون یکی بادش خالی شده بود. و آشپزخونه مشغول شام درست کردن بودم که دیدم اومدی و گفتی: مامان ببین خاله محدثه رو! دیدم اون بادکنکی که بادش خالی شده و کوچولو شده رو چسبوندی رو دل اونکه باد داشت و میگفتی این مثل خاله محدثه س نی نی داره تو دلش!!! کلی ذوق کردم از اینهمه هوش و ذوق و دقتی که تو داری گل من. کلا تو مقایسه کردنها و پیدا کردن مشابهتها خیلی باهوشی. عاشقتم کوچولوی من ...
8 اسفند 1393

مهدیه عاشق آب بازی!!!

عشق مامان سلام چند روزیه که داریم باهم تمرین میکنیم که دیگه بریم دستشویی و تو مای بیبیمون........!!! آره خلاصه به تو خیلی خوش میگذره چون هر بار که میریم کلی آب بازی میکنی و یه نیم ساعت 45 دقیقه ای به قول خودت تو سوراخ (به دستشویی میگی سوراخ،که حتی چقدرم در وصفش شعر ساختیم و هربار میخونیم) می مونی. اصلا کافیه یه استکان آب دستت باشه،با همون کلی مشغول میشی و تمام سرتاپاتو باهاش خیس میکنی و دوباره به بهونه تشنگی میای و اب میخوای و.....! قربون این دنیای کوچولو و دلخوشیهای کوچولوت برم من، فرشته کوچولوی مامان! ...
7 اسفند 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار عمرم می باشد